These are just what happens. These are the pain, not the suffering. The suffering comes from you. From you blaming yourself for being what they want you to be or expect you to be. These are just happenings. What gives meaning and effect to them is the stance you choose towards them.
You expect things to be always as they should be. For the cheese to always remain where you expect it to be. To never change place and never be taken to any other place. This is about who moves your cheese and how you react to that. This is how much you accept that you are incapable. This is about you feeling victimized instead of finding it an action in the external world that is affecting your world and simply needs to be addressed. It’s about you “blaming yourself” not to be able to influence their decisions. Just give a try, inform them and leave the rest to chance feeling kind of confident that you did all you could. But the result doesn't much depend on whether you did what you should have done, but instead what brought the desired result. It’s just the world. It’s not personal. There is no suffering about it. You don’t like it, escape it. If you can’t, take time to change it. This is about finding the effective way not doing your text book homework and sit back. And if the result didn’t appear as planned, be quickest to start the blaming and self-destruction process.
The pain, the external world, the facts, the people, are inevitable. But whether you let them make your life miserable, to let them make you suffer is optional.
The cheese moves whether you like it or not, or whether you expect it or not. But it’s you whom in the end sits somewhere mourning or eating yourself for the catastrophe or find a new source of cheese or find where the old cheese went. Let the lost cheese have you lose your walnut and almond and other delicious stuff or just let it remain as much important as it should be.
Totally up you. You have a choice. To flee, to fight or just sit miserable and passive.
0:42 18 Ordi.
Wife’s old room
Sense of worth.
Where do I get the sense of worthiness? Do I feel worthy?
When will it come that I see people as just people, not competitors. Not enemies. Not obstacles.
دیروز دوباره پیش اسکن بودم. آقای مدیر فروش نیومدند. و اسکن می فرمایند تو فراری دادیش! تو سیگنال منفی بهش دادی، وگرنه طرف یه ماه بیکار بود که بیاد، یه هفته هم بخاطر تو معطل شد، دلیلی نداشت که نیاد.
ومن تو اون لحظه نخواستم بهش بگم که بخاطر عوض شدن حرف شما نیومد! و بعدا به فکرم رسید که می تونستم با جمله بندی اینکه توقعش جور دیگه ای براش ایجاد شده بود، بهش بگم که یعنی دست گل خودت بوده. به پسره هم قول داده بودم که به اسکن نگم.
این بار تصمیم گرفتنم از دفعه ی قبل که در مورد اومدنش داشتم تصمیم می گرفتم خیلی سخت تره. این بار به شدت حس این رو دارم که تا گردن تو کثافت دارم غوطه می خورم. اینکه موندن توی این کار مگه چقدر ارزش داره؟ راست راست داره توی چشم من نگاه می کنه میگه انتخاب شما اشتباه بوده، شما به درد این کار نمی خوری و من میخواستم درستش کنم که نشد (شما نگذاشتی!). بعد من چه اصراری دارم حتما سر این کار باشم؟ مگه من به زور وایسادم اینجا که نگذارم شما پول در بیارید؟ بعد شروع کرده اشکالات من توی کار فروش رو شمرده. با یه استاندارد بالا توی فروش حرفهاش درست بود و منطقی و من بیشترش رو قبول داشتم. و من بهش گفتم که از اول هم من به هردوشون گفته بودم که من فروشنده نیستم. میگه تو نباید قبول می کردی. واقعا اگر مدیر مستقیم من فکر می کنه که تهش با من به نتیجه نمی رسه، و این کار باید دست یه مدیر فروش باشه و اون دو تای دیگه هم احتمالا باهاش مخالف نیستند چه بسا اینو جلو انداختن که کثافت کاریش رو انجام بده، واقعا من چه اصراری دارم که حتما من هم باشم؟ بعد هر روز صبح با چه انگیزه ای میخوام بلند شم برم سر کار؟ که بیشتر بفروشم که شرکت و شرکا بیشتر در بیارن که کجا رو بگیرم؟ که بعدش هم باز به من به چشم یک مانع توی کار نگاه بشه. یا شاید بیشتر بفروشم که توانایی ام اثبات بشه؟ اولا که به کی؟ به هیئت مدیره؟ اصلا فکر کن بشه! که چی؟ دوما فروش بیشتر هنر من نیست که. هنر مدیر فروشه!
از اون طرف من روی این کار این همه زحمت کشیدم. حالا دو دستی تحویل بدم برم؟ بذارم اسکن هر برنامه ای که میخواد پیاده کنه؟ آدمش رو بیاره و من رو زمین بزنه؟
تازه من شکایتم رو به کی ببرم؟ به هاشم که حتی وقت 5 دقیقه حرف زدن با من رو نداره؟
باز از اون طرف من نمی خوام تا وقتی یه کار جدید پیدا نکردم، در آمدم رو قطع کنم. ضمن اینکه از بیکاری دنبال کار بودن خیلی سخت تره تا وقتی که از سر یه کار میری بیرون. از اون طرف موندن، مثل موندن توی یه جای غصبیه. و من نه عادت دارم و نه دوست دارم که جایی باشم که اجبار شده باشم به کسی.
اینجوری کار می کنه: یه مدت می خزه و می یاد. به هر بار درخواستش جواب مثبت داده میشه. راهش رو صاف و روون می کنه . تبدیل به یه Response اتوماتیک میشه. بعد احساس نیاز به خودش ایجاد می کنه. بعد سوار زندگیت میشه و یکی یکی چیزایی رو که برات مهمن ازت میگیره. اجرای کارای مهم رو به تعویق میندازه و کنسل می کنه. و تو رو به تنفر از خودت نزدیک تر.
...
اینجوری کار می کنه.
امروز خونه ی پژ اینا بودیم. و دوباره اون حس تحقیر شدن سراغم اومد. هر دفعه از کوش هم خبر می شنوم همین حس بهم دست میده. و تازگیها هر موفقیتی از دیگران که میشنوم حتی اگر نشناسمشون. انکار همه ی دنیا دارند موفق می شن و من موندم به ور رفتن با خودم و بقیه. باز همون منحرف شدن به چیزهای جزیی کنار جاده. امروز یاد یه چیز دیگه هم افتادم. درک آدم ها از خودشون و اونچه لیاقتش رو دارند. اینکه من همیشه خودم رو کوچکتر از خیلی چیزها و خیلی کارها دیدم. ولی مثلا کوش همیشه انتظار چیزهای بزرگ رو داشت. فکر می کنم موضوع همون داستان Entitlement کتاب Gladwell هستش.
قفسه ی کتاب های پژ هم قفسه ی پری بود. اونجا هم حس کوچیک شدن بهم دست داد.
وتا زمانی که گرایش به این فلسفه ی بذار حالا بخوابم هست، وضع همین طور ادامه خواهد داشت.
0:24 صبح سه شنبه
13 فروردین 92 - تخت
***
اومدم اینو بخونم که پابلیش کنم دیدم چیزیکه تو ذهنمه به این مربوطه.
یکی دو روز بود سعی می کردم این Brain Chatter لامصب رو خاموش کنم. و همش سعی می کردم بهش گوش نکنم.
چرا؟ چون همش منفی بافی میکرد. همش عصبانی و شاکی بود. همش روحیه ام از وجودش خراب میشه.
اما Disable کردن اون، همین طور حافظه ام رو disable می کنه. توان فکر و تصمیم و اجرای چیزایی که دوست دارم رو از کار میندازه. شعار ذهنم همش شده (بوده): ولش کن بهش فکر نکن! فکر نکن چون کاری از دستت بر نمی یاد. این میشه همون بذار حالا بخوابم. واین شاید همش از این نشات میگیره که اون چیزی که توی ذهنت بعنوان اصلی هست، شناخت و درکی هست که به عنوان قوانین دنیا، چارچوبو معیاری که دنیا رو نسبت بهش میسنجی و انتظار داری همه جی اون شکلی باشه، شاید درست نیستند. نه که درست نباشند، منطبق با واقعیت نیستند یا اصلا هستند ولی واقعیاتی که اینا منعکس می کنند قابل تغییر نیستند یا اینکه من نمی خوام یا نمی تونم تغییرشون بدم.
چیزها اون چیزی هستند که هستند. مردم اون چیزی هستند که هستند. اصل اینیه که هستند. تغییرش یه چیز جدید و تحمیلیه. و مبنای کسایی که با مردم خوب تعامل می کنند، یا از پس کارهای بزرگ بر میان، یا میتونن مذاکره کنند اینه که اون چیزی که مردم یا شرایط در حال حاضر هستند رو می پذیرند و بعدش کمر به تغییرش می بندند. نه اینکه اون چیزی که خودشون هستند ا چارچوبیکه خودشون قبل دارند رو اصل قرار بدهند و بعد دنبال تغییر اونها به نسبت خودشون باشند.
شاید کامل تر و دقیق ترش اینه که اون چیزی که میتونند "با" خودشون منطبق می کنند ولی اون چیزی رو که نمی تونند خودشون "را" باهاش تطبیق می دهند. یه ست و سیستم ایده آل از آرمانها رو ندارند که هر چیزی با اون منطبق نباشه شاکی و عصبی و ناراحتشون بکنه و اونها رو یه نشونه از شکست و ضعف خودشون ببینند. اون چیزی که در ذهنشون میگذره شاید 80 درصد واقعیته و 20 درصد ایده آل. برعکس من که 95 درصد ایده آله و 5 درصد واقعیت. و تا اون واقعیت رو نپذیری نمی تونی توش perform کنی. مثه قضیه ی نظامه. تا توش نباشی نمی تونی توش تغییر ایجاد کنی. مگه اینکه بیرون باشی لی قدرت ایجاد تغییر بزرگ رو داشته باشی.
می بینی؟ این یه حرف و یه ایده یه نظر نیست. یک تفاوت و یک نگرش کلا جدید از بیخه. یه پی دیگه است برای ساختمون. یه عینک دیگه است برای دیدن. فرار از واقعیت -چون دردناکه - نیست. پذیرشش به عنوان بستر و زمینیه که باید روش کارکرد. چیز دیگه ای نیست. اون ورژن آرمانی و دلخواه ما وجود خارجی نداره. فقط یه زمینه که هست. و تا چیز دیگه ای که دلخواه یا معیار ماست وجود نداره، این زمین تمام چیزیه که وجود داره. نه خوبه نه بد. چون بد و خوب با اون معیار خلق میشه.
19 فروردین 92
حوالی 1 ظهر- دفتر