924

...Was he the one, causing pain? With his careless dreaming

924

...Was he the one, causing pain? With his careless dreaming

بعد از رستوران باربد

الان از صحبت با ساناز برگشتم.

در مجموع فضا و جو خوبی حاکم بود و آخرش هم با پیشنهاد رفت و آمد خانوادگی از طرف اون تموم شد ولی چند تا چیز پیش اومد که رو مخمه. ار بعضی عصبانی ام و از بعضی نه:

1- اینکه من روی قضیه کنترل نداشتم. یعنی ضعیف به نظر رسیدم. آرامشم نسبت له او کمتر بود. احساساتی بودم. انگار نیاز به حرف زدن و درد دل داشتم. نگاه کردن توی چشماش برام سخت بود. کارام رو توجیه می کردم. سعی در قانع کردن اون داشتم. احساس می کردم از موضع ضعف حرف می زنم. شبیه حسی که سیروس روز حرف زدن درباره ی من با ساناز داشت. ناراحت بودم از اینکه داشتم بهش اعتراش می کردم که چرا من دیده نمی شم. یعنی کاملا از موضع پایین تر

2- اون گفت که من دیگران رو از بالا نگاه می کنم. مثلا رفتارم با نیلوفری تحقیر آمیز بود و حتی با بابک که بعدا هم پشت من گفته بود چرا این ایقدر آدم سختیه و با هستی راحت تر بودند.

3- اینکه من داشتم تلاش می کردم ثابت کنم من سونی رو دوست دارم. و دل در گرو سامسونگ ندارم. تاینکه از تعریف کردن از هاشم نیا و قنادان و سامسونگ هیجان زده می شدم و نسبت به انها “WOW” داشتم.

4- اینکه نمی دونم به زور دارم سعی می کنم گوسفند سفیده باشم، رفتاررم رو مطابق میل دیگران تغییر بدم. لزوما پر حرفی کنم که دیگران احساس ناراحتی نکنند. اینکه شاید من مثل جابز هستم اما دارم سعی می کنم خودم رو به یک آدم معولی مثل دیگران تغییر بدم.

5- اینکه چرا حرفهایی که اون می زد رو قبول می کردم. چرا همش اون راست می گفت؟ و چرا همش ایده های من غلط ار آب در میومد. راهکارهای اون درست بود و نکته هاش.

6- آیا من از قبل غرورم برای اینکه دیگران رو قبول نکنم و حرف اونا درست از آب در نیاد روی کارها و ایده های خودم لجبازی می کنم و پافشاری ی کنم؟

7- اینکه همش تسلیم می شم که اکی من باید رفتارم رو عوض کنم. من باید خودم رو با شما وفق بدم؟

8- چرا مثلا توی گروه اینقدر خد اونها من رو برتر می بینند و اززم تعریف می کنند اما اینجا با وجود اینکه ساناز فقط 3 سال از من بزرگتره این همه از من جلوتره، درکش دقیق تره، کمتر احساساتی میشه، کمتر نیاز به حرف زدن و درددل کردن داره. محکم تره. حرفهاش انگار سنجیده تره. به این راحتی می تونه بگه  من به درد CEO نمی خورم چون اون آدم باید Show داشته باشه. بدرد Business Planning بیشتر می خورم. مثل عزت (که تو دفتر هست و اصلا نمی دونم کی هست). چون من نمی تونم Show داشته باشم؟ آیا اصلا باید دنبالش باشم؟ 

آیا من در درون خودم احساس کوچکی می کنم؟ که باید به ساناز توضیح بدم که خودم رو عوض خواهم کرد؟ و حاضرم اونچه که از من انتظار می ره رو انجام بدم؟ اینکه تشنه ی توجهم؟ اینکه میخوام بزرگتر باشم ولی در واقع در اون قد و قواره نیستم؟ یا اینکه هستم، اما خودم رو قبول ندارم. آیا همش دنبال تایید دیگرانم و نمی تونم خودم رو بدون تایید دیگران تحمل بکنم؟

آیا پختگی لازم رو در کارهام و زندگیم و فکرم ندارم؟ مثل بچه ها فکر و رفتار می کنم؟ درگیر و وسواسی و ترسو ام؟

ایا من واقعا مثل گفته ی ساناز بی سیاست هستم؟ هر چی تو دلمه میگم؟ در صورتی که نباید این کار رو بکنم؟ مثل بزدل ها احساسم رو قایم بکنم؟

چقدر اعتماد به نفسم پایینه!

چرا نمی تونم با آدم هایی که غرور دارند کار بکنم. چرا نمی تونم تعامل بکنم. چرا همش با کسانی که قدرت دارند در حال کشمکش هستم؟ همش جر و بحث. چرا با آدم های قوی نمی تونم کار بکنم؟ چرا با هر آدم قدرتمندی یا باید قهر باشم یا در جدال یا تسلیم محض؟ چرا نمی تونم خلاف میل دیگران حرف بزنم. چرا نمی تونم به مغازه دارها تشر بزنم بدون اینکه ناراحتی پیش بیاد؟ قیافم اینجوریه؟ بیش از حد جدی ام؟ 

خوبی هایی که تو بحث امروزمون بود این بود که اولا اون هم به یکی دو تا چیز از ایراداتش اعتراف کرد. مثلا اینکه اول مقاومت می کنه بعد می پذیره. نگذاشتم فضا به سمت محکوم کردن و شخصی شدن پیش بره و فضا رو تا آخر دوستانه نگه داشتم. به نظرم تا حدودی از ذهنیت کم کار بودن خودم کم کردم (هر چند که اصلا اصل وجود چنین ذهنیتی واقعا تا چه حد قابل قبوله!!) و از عملکرد خودم دفاع کردم. چیزهایی که تو ذهن اون اشکال منه رو فهمیدم و با پاسخ ندادن به چند تا فیدبکش کمی اعتمادش رو جلب کردم. 

جالب بود که (نمی دونم دقیقا چه طور توصیف کنم) انگار بلد بود که چطوری مشتش رو باز نکنه. یعنی وقتی به برخورد هاش با افراد مختلف فکر می کنم می بینم از بیشترشون خوشش نمی یاد و شاید در برهه هایی حس خوبی بهشون نداشته باشه، اما و رفتارش اثری از اون حس ها نیست. مثلا فکر می کنه گاهی که مثلا بابک فس فس می کنه، اما تو میتینگ هاش خیلی بهش منتقل نمی کنه که به نظر من فس فسو هستی. انگار یه نقاب و یه لبخندی داره که همیشه رو صورتشه و فقط خودش می دونه واقعا احساسش چیه. و این اذیتش نمی کنه و بار رو ی دوشش نمی گذاره.

من چزا نسبت به همه ی آدم ها موضع دارم؟ جبهه و جایگاه دارم؟ اون ها برای خودشون و من تو جایگاه خودم نیستم؟ حتما باید تحقیر بشن و اشکالاتشون گرفته بشه؟

چقدر خوبه که من دارم با رفتن پیش روانشناس این پروژه ی اصلاح رو آهسته و پیوسته پیش می برم. مثل یک کامپلکس از مشکلات، مثل یه کلاف سر در گم با گره های مختلف که گاهی باید اول یکی رو باز کرد، بعد کمی از دیگری و بعد برگشت به اولی، یعنی مثل یک پروژه ی قدم به قدم. مثل یک پازل که نمی تونی از یه گوشه اش شروع کنی به ساختن و پیش رفتن. و به صورت خطی نمی تونی حلش کنی. بلکه باید ببینی الان کجاها معلومه و کجاها رو میشه ساخت و از همون جا به ترتیب پیش بری. شاید خود پازل درست کردن تمرین خوبی برای حل کردن مسائل نسبتا پیچیده ای باشه که به صورت خطی نمی شه حلشون کرد.

تلاش های قبلی من برای حل مشکلاتم این طور بود که یه روز تصمیم می گرفتم کلا آدم دیگه ای بشم یعن چندین مشکل رو همزمان حل کنم. مشکلاتی که هر کدوم شاید یه پروژه ی یه ساله باشند و سرعت حل کردن هر کدوم به سرعت حل شدن بقیه بستگی داشته باشه. و چون عملا حل هرکدوم کار ساده ای نبود (چه برسه به کلش یه جا) به همین خاطر بعد از یه دت متوقف می شد و به نتیجه نمی رسید. ذهنم سنگین شد و کمی سردرد گرفتم.


نمی دونم چرا دوباره این حس بد اومدن از خودم و حس ناراحت و ناراضی بودن از دست خودم بر من مستولی هستش بعد این جلسه؟ از این ناراحتم که چرا اون ایرادایی که بالا داشتم رو داشتم. ناراحتم که چرا هی خودم رو کوچک و کوچک تر می کنم تو نظر ساناز یا دیگران. و هی با این حرف زدن ها و این کم ظرفیت نشون دادن خودم از ارزشم کم می کنم. انگار خودم رو بیشتر لو می دم. کوچک بودنم رو. اعتماد به نفس نداشتن ام رو. ناراضی بودنم رو (و نمی دونم چرا با نوشتن اینا سبک تر نمی شم؟) 

چیزی که تازگی در این مواقع آرومم می کرد این بود که به این فکر کنم که این واقعیته. این چیزیه که هست. تو این هستی که هستی. تو واقعا همین حس ها رو داری و همین فکرها رو می کنی و level تو همین جاست. پس چرا از خودت توقع داشتی که یه چیز دیگه توی این نشست نشون بدی؟ این فقط ندونستن و حفظ کردن یه سری تکنیک نیست. بلکه نگرش تو هست. احساس عدم اعتماد به نفس و insecure  بودن تو.


افسردگی

افسردگی.

تا حالا هیچ وقت جدی بهش فکر نکرده بودم. که ممکنه من هم باشم. هر وقت صحبتش شده فکر کردم که بابا من که نیستم.

ولی الان. از وقتی کلمه اش رو از دهن دکتر شنیدم انگار دیدم وصله اش بهم چسبید. 

ناراحتم. انگیزه ندارم. حوصله ندارم. لذت نمی برم. فقط منتظرم اون کاری که دستمه تموم شه. همش از این شاخه به اون شاخه می پرم. و امروز از ذهنم گذشت که این داره روی کارم هم تاثیر می ذاره. برخلاف تصور غالب خودم که نه من مشکلی ندارم که روی کارم تاثیر بگذاره. سعی می کنم به خاطر بیارم که قبلا توی کار چجوری بودم.. نمی دونم شاید زمان سامسونگ هم نارضایتی داشتم و خیلی وقتها Down بودم اما اینکه تا این حد بی انگیزه و بی حوصله؟ بعید می دونم. انگار استراحت هم فقط یه فرصت موقته. یعنی حتی از اون هم لذت نمی برم. وقتی یه مدت آدم ساکنه انگار سکونش یه اینرسی ایجاد می کنه که رفته رفته کامل می خوابوندت. شاید هم مواردی که اخیرا پیش میاد کمک می کنه به این داستان.

برای ایران Country Manager آوردند. و مدام با کوش توی جلسه است. شاید حسودی ام میشه ولی زورم میاد که انگار من یک کار جانبی دارم. که اااا خوب مغازه ها رو هم اینا مرتب می کنن ما بریم به اصل بیزنس برسیم. انگار کار من یه جور کار خدماتیه پیشرفته است. شاید یه دلیل اصلی قضیه این باشه.

دیشب کوش ازم خواست دو تا اسلاید درست کنم که کار MDM ها رو توضیح بده، چون تو مارکت ویزیت روز قبلش با این یارو تو کرج ظاهرا به این برداشت رسیده که ما به این افراد نیازی نداریم و میتونیم جاشون چند تا سرپرست فروش داشته باشیم. و وقتی داشت حرفش تموم می شد گفت می خوای بفرستی من قبلش ببینم!! ... و من اینقدر زورم اومد که کار من به کجا رسیده که همه چیه منو باید اون ببینه و تایید کنه.

همه ی Exposure  مال اونه و هر کاری انجام میشه از توان اون دیده میشه. رابطه اش خیلی خوبه و صدای خنده های بلندش با این یارو تا اینجا میاد. بهرحال معمار کل این قضیه خودش بوده. و من برخوردم با همه خیلی کمه. کلا دیده نمی شم. شاید خودم مقصرم که فعالانه دنبال رابطه درست کردن نیستم. چقدر بدم میاد از اینکه مثل این کارمندای بدبخت بیچاره ی محتاج توجه و ضعیف دارم در مورد خودم حرف میزنم. واقعا انگار مثل شیر یال و کوپال بریده شدم. از کی تا حالا اینقدر اعتماد به نفسم کم شده؟ نمی دونم با خودم دارم چکار می کنم. 

[وقتی این پاراگراف بالا رو خوندم یادم افتاد که گاهی یه حرکاتی انجام میدم در راستای بهتر کردن Exposure خودم. در راستای نشون داد خودم به بقیه. اما به نظرم کارهای بسیار کم اثر کوچک و حقیری میومد در راستای رسیدن به اون حد از اینکه توسط دیگران قبول داشته بشم و مهم تلقی بشم. بعد بلافاصله یاد ایده ی  Adjacent  Possible افتادم. که تو در هر زمانی فقط به جاهایی می تونی دسترسی داشته باشی که در اون زمان دسترسی بهشون میسره. مثلا در همین مورد شاید در زمانی که کسی من رو نمی شناسه من در توانم هست که فقط سلام علیک بکنم. بعد از سلام و علیک میتونم شاید سر یک صحبتی رو باز بکنم. بعد از دوشنستن یه سری چیزا درباره ی طرف می تونم سئوالای شخصی ازش بپرسم و بعد از اینا رابطه ام باهاش اینقر خوب میشه که اون احساس صمیمیت می کنه با من و ... پس آزار دادن خودم بخاطر رابطه ای که هنوز پیش نیازهاش میسر نشده، فقط همینه. سرزنش بی ارزش 94/2/9]

چند روز قبلش هم چنتا موضوع رو مخم رفته بود که الان یادم رفته. یادم اومد می نویسم.

یه موضوع دیگه که رفته رو مخم داستان یارانه بود. رفتم سایتشو باز کردم دیدم نوشته اگر گندش در بیاد سه برابر جریمه و اینا. شماره کارت ملی و کوفت و زهر مار و تا فیها خالدونت رو باید می ریختی بیرون. من هم که محافظه کار حوصله نکردم پرش کنم. و کلا مهلت تموم شد و پر! بعدش تو اخبار شنیدم که گفتن به هر کسی که ثبت نام کرده یارانه رو می دیم حتی اگه حقوق بالا باشه. و بدین ترتیب ماهی 135 هزار تومان پر. بعد همش این رو مخمه که چرا ثبت نام نکردم. حتی اگه نیاز نداشتم خودم میدادمش به یکی دیگه. یا حداقل قسط خونه رو که می داد. یا قبض های موبایل رو. اعصابم ریخت بهم از دست خودم و باز سرزنش و اعصاب خوردی.

حالا این حرفها حرفهای واقعی و از عمق ذهنمه. اما شبیه حرفهای گذشته. حرفهای قبل از جندق 93. من عید امسال یه یازرسی کردم خودمو. و به یه سری نتایجی رسیدم. میخوام این حرفها رو کنار اون نتایج بذارم و ببینم قضیه چیه.


چهارشنبه 4 اردی بهشت 93


Sorry to be me

تو این چند روزه حالم خیلی خوب نبود. باز با حس بد و اون صدای ملعون توی ذهنم که همش منو تحقیر می کنه. جمله ی I’m sorry to be me  همش توی ذهنم اکو میشه.

دیروز رفته بودیم ویلای ماکان اینا به دعوت خودشون. این فکر به سرم زد که معاشرتم رو باهاشون کم کنم. چون وقتی اونجاییم همش احساس تحقیر می کنم. احساس می کنم تو جایی هستم که کنترل روش ندارم. جایی هستم که هم از لحاظ مادی و هم از نظر فرهنگی توی سطح پایین تری هستم. همین طور یه جورایی انگار بدجوری زیر منت هستم و نمی تونم خودم باشم.

توی شرکتم و باز حوصله ی کار ندارم. دیشب خواب می دیدم که کوش داره میره و دارن یکی دیگه رو جاش میارن. و اون هم به من نگفته.

سعی می کنم تمرکز کنم و اونچه پس زمینه ی ذهنم اذیتم میکنه رو روی کاغذ بیارم:

- اینکه علیرغم تصمیماتی که گرفتم هنوز نتونستم هیچ کدوم رو عملی کنم. موقعیت جلوم گنگ و مبهمه که نقطه ضعف من و تردید من رو در تصمیم گیری تشدید می کنه. مثلا در مورد فرانسه نمی دونم کرد. شروع کنم یا نه؟ البته همسر بسیار مهمتره. ولی اصلا شروع کردن برای اون عقلانی هست یا نه با توجه به برنامه ی فعلیش و وضع زندگی و بچه. 

- البته هیچ کدوم هیچ کدوم هم که نه، دکتر روانشناس رو شروع کردم، تکلیف دارو و روانپزشک رو هم امروز مشخص می کنم. چند روزی توی هفته ی گذشته حالم خیلی خوب بود، بخاطر همین داشتم فکر می کردم که دارو و روانپزشک رو کلا بی خیال شم. ولی اواخر هفته که حالم کمی بد شد، واقعا تو همون حالت پریدن به بچه بخاطر گریه بودم. و چند بار هم پریدن به رضوان

- درس رو هم هنوز شروع نکردم. همش تردید دارم و تنبلی ام میاد. هی میرم به کتابخونه و این ور اونور سر می زنم. اما اینکه بشینم سر درس شاید سر جمع تو این ماه یه ساعت هم درس نخوندم.

- و این شکم. این شکم لامصب که انگار مسابقه میده با کمربند. هی داره جلو میاد  و من هم کماکان مثل گاو می خورم.

و همین جوری که از همین متن معلومه من هم مداوما خودم رو (شاید الان کمی زیر پوستی تر و نا خودآگاه تر) دعوا می کنم.

داشتم فکر می کردم که این جوری که من پیش میرم، به این کندی، با این تمرکز کم


[نا تمام]


30 فروردین 93

مانیفست جندق 93 - بخش سوم

روز 11 فروردین 93، سه روز از جندق گذشته. و من با اون زمانی که توی جندق بودم، ذهنم شفاف شده بود و از این دورهای عادت دور شده بودم، الان (هنوز) می تونم به راحتی Pattern هایی که من رو به بیچارگی و استیصال می کشونه رو تشخیص بدم. مثل آدمی که بعد از مدتها استشمام هوای کثیف و آلوده مدتی رو در هوای تمیز سپری کرده، و حالا وقتی بر می گرده تو اون هوای آلوده اون بوی دود و کثیفی رو که بهش عادت کرده بود و حس نمی کرد، دوباره تا مدتی که هنوز به اون بوی دود عادت نکرده حس می کنه. 

رها جیغ و داد می کنه، گریه می کنه و لوس بازی در میاره و آویزون مامانشه، من مرتب یاد همسایه طبقه پایین میفتم و ناخودآگاه با هر صدایی که ممکنه پایین بره alert میشم و یاد اون قضیه میفتم وشروع می کنم به سناریو چیدن که این دفعه چجوری برخورد کنم. و هی سناریو می چینم و به نتایجش فکر می کنم و هی عوضش می کنم و توی این دور باطل ام. معمولا با همین دو تا فاکتور (یا برحسب موقعیت اعصاب خردی های دیگه) به علاوه اینکه (همیشه) میخواستم صبح زود بیدار شم ولی ساعت 10 پا شدم یا دوباره مشغول بازی شدم و کلی وقت کشتم، استرس build up کرده و شکمم شروع می کنه به هم پیچیدن. اعصابم تحریک پذیر می شه و ذهنم مبهم و گنگ و مه آلود می شه. تا حدودی chaotic میشه و افکار مختلف بهش هجوم میارن. و اون وقت روی هیچ چیزی نمی تونم تمرکز کنم. مثل زمانی که مثلا آدم سردرد داره. اینجا ممکنه دلم بخواد برم بیرون یا یه کار دیگه بکنم. اما به خودم اجازه نمی دم و به جاش خودم رو مجبور می کنم اون کاری رو که از قبل برنامه ریزی کرده بودم رو انجام بدم. الان مثلا درس خوندن. اما درس خوندن رو نمی تونم شروع کنم چون الان ذهنم بهم ریخته و بیرون هم نمی رم چون انعطاف پذیرری لازم بررای عوض کردن بررنامه و پاسخ دادن به حالت روحی خودم رو ندارم و تمام وقتم توی یه حالت halt می گذره و منفعل شدن. تو این مواقع مثلا خوابم میبره یا درگیر ناهار و شام میشم و یا برنامه ی از قبل تعیین شده ای که اجباری مثلا یه قرار یا یه مهمونی. (توی این سفر فهمیدم که وقتی آدم از نظر جنسی هم تحریک میشه، ذهنش دقیقا همین جوری میشه. نمی تونی شفاف فکر کنی و ذهنت همش روی اون موضوع قفله.

بیا این هم یه نمونه ی کلاسیکش. الان از خواب بلند شدم حدود 2 ساعت. چرا خواب؟ چون از صبح تصمیم داشتم امرروز درس خوندن رو ولو به مقدار بسیار کم شروع کنم. اما حوصله ام نگرفت و خودم رو به کارهای خونه و جمع و جور و بازی سرگرم کردم. این کمی رفت روی اعصاب. بعد رها خانم طبق معمول با مامان مامان کردنش و لوس بازیش و گریه کردن اعصاب منو ریخت به هم. و من بد اخلاق شدم و رضوان خانم هم فوری بغض کرد و اشکش در اومد که تو اون حال و اخلاق خوب ناشی از جندقت تموم شد (و برگشتی به همون آدم گندی که در واقع هستی!) و این موضوع که من –اونچه که در حالت عادی هستم- اونقدر آزاردهنده است که اشک زنم رو در میاره به مراتب بدتر و بیشتر به هم ریختم که دیگه اصلا هیچ کاری ازم بر نمی اومد. اصلا نمی خواستم با هیچکدومشون حرف بزنم. اول یکم وقت الکی حروم کردم. بعدش رفتم نشستم سر دیابلو بازی کردن. بد اخلاق رفتم ناهارم رو خوردم و اومدم تو اتاق دراز کشیدم. بعدش هم خوابم برد. تا حالا. یعنی از ساعت 10 صبح که بیدار شدم تا الان که حدود 6 عصره نزدیک 5 ساعتش رو به فرار، انفعال، کار بی ارزش یا بیکاری و وقت تلف کردن گذروندم. 

اینه چرخه ای که زندگی من توش افتاده. اینه اونچه باعث میشه من پیرتر بشم اما ارزش افزوده پیدا نکنم. تلف کردن خودم به معنی واقعی کلمه. الان تلخم و بی حوصله. دلم نمی خواد با هیچ کی از جمله رضوان حرف بزنم. از رها متنفرم. از همه و همه چی بدم میاد و به همه میخوام فحش بدم. دلم نمی خواد به رضوان تو بچه داری کمک کنم. به هیچ وجه نمی تونم اون حس رضوان رو که "تو ای چند روز انگار داشتیم با هم پارو میزدیم " رو ایجاد کنم. تا نیم ساعت دیگه هم باید راه بیفتیم بریم خونه ی پژمان اینا. 

اونچه که مهمه اینه که من نمی خوام اینجوری زندگی کنم. یعنی بالاتر از هر اولویت دیگه ای، چه مهاجرت، چه کنکور و چه موفقیت کاری و پیشرفت اینه که من زندگی خودم رو از این دور باطل نجات بدم. از این شکنجه دائم خودم نجات بدم. از این بیهودگی و بی حوصلگی نجات بدم. اگر لازم باشه تا مدتی به خودم استرس وارد نکنم، یعنی درس و فکر مهاجرت رو بذارم کنار تا کمتر زیر فشار باشم و بهانه ی کمتری برای استرس داشتن داشته باشم، این کار رو می کنم. فکر می کنم سالم زنده موندن، و داشتن خانواده ی سالم فراتر از هر کدوم از این هدف های موقتی باشه. الان فکر نمی کنم که لازم باشه این کار رو انجام بدم، اما اگر لازم شده اولویت من سالم شدن فکر و روحمه.

انگار مانیفست جندق داره کاملتر میشه. فراتر از اون چشم انداز اهداف 8 گانه، ایم موضوع قرار می گیره که این روال زندگی باید اصلاح بشه. اصل اینه و اونها اهداف جانبی و اگر بنا باشه اون اهداف جانبی جلوی سالم شدن و اصلاح این وضعیت زندگی رو بگیره موقتا به خواب مب برمشون. الان و در این لحظه (بعدا رو نمی دونم) برام واضحه که این برام مهمترین چیزه.

چند تا نکته از مانیفست جندق رو میخوام به خودم یادآوری کنم:

اول اینکه تغییرات یک شبه اتفاق نمی افتند. یک پروسه است و قدم به قدم پیش میاد. نه همش یه جا. امروز و بعد از نوشتن اون مانیفست تو تبدیل به یه آدم دیگه نشدی، تو فقط تصمیم گرفتی که توی این مسیر میخوای حرکت کنی. عوض شدن یه فرآیند طولانی تره. بنابراین بخاطر اینکه هنوز اون آدم نیستی خودتو سرزنش نکن.

دوم اینکه غیر انعطاف پذیر نباش. اگر شاید الان نمی کشی که بری سر درس اما فکر می کنی بیرون رفتن برات مفیده برو. اگر خودت رو با بیرون نرفتن تنبیه کنی هم از این رونده میشی هم از اون مونده. به خودت اعتماد کن.

سه اینکه اگر الان رها اینجوریه، نق نقو و لوس وآویزون، این بچه است. و این جوری "هست". این جزو مسائلیه که باید قبولش کنی. حالا باید ببینی که با این مساله الان چه کاری از دستت بر میاد که بکنی. یادت باشه که یه تکنیک اینه که بچه رو اون مود خوبش نگه داری. یعنی تو بازی و شادی و اکتیو بودن. در اون صورت اولا که اگر بعدش هم حوصله اشن رو نداشتی از خودت خیالت راحته که تا تونستی براش وقت گذاشتی. یه حسی هم میگه که اگر این کار رو بکنی و به اندازه کافی طولانی و مرتب، این جیغ جیغو و نق نقو بودنش هم خود به خود درست میشه.

زود مایوس نشو. انعطاف پذیر باش و جایی که لازمه خودت رو با شرایط وفق بده. به خودت اعتماد کن. یه حسی میگه تو مسیر درستی هستی.


11/1/93

خونه – 6:34 عصر